Saturday, February 3, 2007

چهل و پنج روز مانده تا نوروز

چهل و پنج روز مانده به نوروز ، داشتم می رفتم مدرسه.

وقت خدافظی به کتی گفتم : « خُرفونت برم! »

اونم گفت:‌ « من خُرفونت برم »‌و خندید.

بعد گفت:‌ « من تا حالا خُرفون هیچکس نرفته بودم !»

رفتم بغلش کردم و گفتم:‌ «‌منم همینطور!»‌

و توی بغلش داشتم فکر می کردم که این خُرفون رفتن چه لذت بخش بود...

٪

پی نوشت: بیست روز از روزی که روز شماری رو شروع کردم گذشت. و من نفهمیدم کی گذشت و چطور گذشت...

2 comments:

  1. اول اول اول

    ReplyDelete
  2. صورتک خيالیFebruary 3, 2007 at 7:10 PM

    حالا فرقونش هم ميری صب کن! کم کم!

    ReplyDelete