Saturday, February 9, 2013

Pome-honeyed chicken! :D

یک وقتی هم-ترجیحا غروب جمعه یا غروبی با شرایط مشابه- اگر دلتان مزه ی جالب خواست،
همینطور که مرغ نمک زده را معمولی انداخته بودید توی پیازداغ زردچوبه دار تا برای خودش بپزد، و داشتید انار تنهایی را که خیلی ناگهانی از اعماق یخچال بهتان چشمک زده بود، دان میکردید تا یک مقدارش را بریزید روی کاهوهای خرد شده ی تازه شسته، یکهو از گوشه ی شانه تان، نیم نگاهی به مرغ توی قابلمه بیندازید و به طور کاملن آنی تصمیم بگیرید که تمام اناری را که تا آن لحظه دان کرده اید، بریزید روی مرغ!

بعد، اگر احساس کردید کم است، از توی سینک یک تکه ی دیگر انار بردارید همانطور سر پا دان کنید توی قابلمه.
آنوقت از همان بغل شیشه ی رب انار را بردارید و شره اش بدهید روی مرغ مربوطه.
در قابلمه را که گذاشتید تا محتویاتش به قول آقای بکس هم مزه گی کنند، (البته آقای بکس نیم فاصله داشت وقتی این کلمه را اختراع میکرد!)
به این فکر کنید که نمیخواهید غذایی بخورید که دلتان از ترشی اش ضعف برود. پس بهتر است چه کنید؟
شیشه ی عسل را از روی میز بردارید یک چیزی نزدیک دو قاشق عسل به ماجرا اضافه کنید.
حالا معجونتان را بچشید، شاید خواستید عسل یا رب انار اضافه کنید.
آخر سر هم برای اینکه به طور خیلی زیر پوستی بتوانید با عطر غذایتان عشق کنید، یکی دو تکه ی خییییلی نازک، تاکید میکنم! به نازکی پر! از یک چوب دارچین نحیف که راحت تکه تکه میشود، بشکنید و بندازید توی قابلمه.
بعد بروید سر فرصت به سالادتان برسید.
هر وقت احساس کردید مرغ باید پخته باشد، در قابلمه را بردارید، یک نفس عمیق بکشید، عطر دارچین مستتان کرد؟
خب. یک قاشقی چیزی در مرغ فرو کنید، اگر پخته بود غذایتان را بکشید، میل کنید و رستگار شوید.

لازم است بگویم که پلو هم بهتر است داشته باشید؟

Tuesday, February 5, 2013

اسماعیل سرافکنده

جناب مولوی میفرماد که:
 خوش ﺑﻮ ﻭ
 ﺷﮑﺮﺧﻨﺪﻩ
ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭ،
ﭼﺮﺍﯾﯽ؟
همچنین میپرسه که آدم اگه تولد یکی که خیلی دوسش داره رو خیلی دیر تبریک بگه بهتره بره بمیره یا چی؟
با شماست خانوم +Rmita O
پ.ن. آقای مولوی عجله داشت و پلاس نداشت.
ایشون ضمنن در پایان بوس فراوانی به سوی شما روانه کرد.

Saturday, January 19, 2013

آدم باید میتونست هر چند وقت یه بار دنیا رو پاوز کنه؛ یا من چرا انقد خسته ام؟

خیلی خسته م
همینطور بی خود و بی جهت یه حالیم که دلم میخواد خیلی خرس وار برم توی غارم و کرکره رو دست کم چهار پنج روزی بکشم پایین و خواب خوب بیخیالی بکنم.
طوری خسته م که به شدت دلم میخواد مثل یه مجسمه ی شنی پودر شم و خیلی لخت و سبک بریزم زمین. یه پودر پوک، تو مایه های شیرخشک.
یا شاید مثل آدم برفی آروم و ساکت آب شم راه بیفتم یواشی برم توی یه چاله و کمی استراحت کنم.
یه پرتوی ملایمی از آفتاب هم از کنارم رد شه که خیلی سرد نباشم.

Saturday, January 5, 2013

"میم" عزیز


به عنوان آدمی که خیلی چیزها را -به خصوص در یک سال و نیم اخیر- نصفه نیمه ول کرده باید بگویم دلم تنگ شده بود برای داستانی که از وسط خانه و خیابان دامنم را دو دستی بچسبد بکشد بیاورد بنشاندم توی اتاق، بگوید بیا بیا بازم برات بگم.
یا وقتی نشسته ام توی اتاق از آن گوشه طوری نگاهم کند با لبخند کجکی و ابروهای پیچ خورده اش ، که نتوانم سکوتش را تاب بیاورم.
:D
مرسی آقای شهسواری :)

+ ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﮕﺮﺩ

Thursday, December 27, 2012

خوشه غم

یک طور خالی ساکن بی حرفی نشسته ام روی تخت.
انگار که دانه دانه ی سلول هام نوع ملایمی از بهت را فرو داده باشند. انگار پر باشم از یک عالمه حباب تو خالی بلاتکلیف، و همزمان سنگین باشم. انقدر سنگین که دلم بخواهد فرو بروم توی تشک.
انقدر سنگین که نفسم حوصله ی بالا آمدن نداشته باشد و قلبم هزار ثانیه یک بار بزند.
از بیرون  اتاق خیلی صدا می آید. صدای تلویزیون، تلفن، حرف، زندگی. من اما دلم می خواهد هیچ صدایی نیاید. دلم میخواهد تا اطلاع ثانوی همینطور بی حرکت خیره شوم به هوا.
نه
دلم میخواهد پخش شوم توی هوا. مثل پنبه های لحافی که پاره شده، هی پراکنده تر شوم.
ریز ریز ریز شوم و حل شوم توی آداجیوی آلبینیونی.
کاش قبلش اشک هام می آمدند.
سردم است.

Saturday, December 1, 2012

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

یک وقت هایی همین طور بی دلیل یکهو میبینم انگار تمام غم عالم هوار شده روی دلم.
دقیقش را بخواهم بگویم انگار توده ای شاید قد یک پرتقال گیر کرده جایی وسط سینه ام، متمایل به قلب. هیچ جوری هم بیرون نمی آید.
شبیه بغض است، اما بغض نیست. اندوه گمانم همین باشد.
اندوه با غصه فرق دارد انگار، یک طور رازآلود ناشناخته ایست.آدم غصه که میخورد میداند غصه ی چه را میخورد، اندوه دلیل نمیخواهد، همینطوری گاهی میاید آرام آرام مینشیند توی سینه ی آدم؛ هی متراکم تر میشود.
آدم بدون اینکه متوجه آمدنش شود یکهو میبیند سنگین شده و نفسهای عمیقتری میکشد.
بعدتر، شاید آرام آرام تغییر شکل بدهد. هی پخش شود، انگار که روی قلب و کمی آنطرف ترش را یک لایه گرد نسبتا نازک پوشانده باشد، بعد هی این لایه پهن تر شود، آنقدر پهن که ذراتش کم کم پیوستگیشان را از دست بدهند، و آن وقت است که غبار اندوه در وجود آدم پخش میشود و میان تک تک سلول هایش مینشید و آنقدر همانجا میماند تا ذره ذره حل شود.

Monday, July 9, 2012

Lieder ohne Worte - op.53 5 Am Folksong Allegro con fuoco


     

قطعه‌ی Volkslied مندلسون، اجرای بارنبویم را گذاشته‌ام با صدای خیلی بلند همین‌طور پشت سر هم دارم گوش می‌دهم.

 هی با هر آکوردش قلبم، کلاً قفسه‌ی سینه‌م، دست‌هام، دانه‌ی دانه‌ی سلول‌ها احساس می‌کنم سرجایشان یک طور عجیبی می‌لزرند انگار که بهت‌زده می‌شوند از قدرت انگشتانِ این آدم-اصلاً تو گویی روی خود خود قلبم دارد می‌زند این آکوردها را- با هر نت‌ انگار یک انرژیِ خیلی خیلی زیادی درونم جمع می‌شود، بعد دلم می‌خواهد بروم سر پیانو خالی‌اش کنم، می‌بینم یازده شب است. 
خلاصه الان است که سر به بیابان بگذارم.‏




Friday, March 16, 2012

Monday, January 16, 2012

100 days sober**



خمارِ
 صد شبه 
دارم
شراب‌خانه کجاست؟
[!حافظ در ری‌هب- در حالی که طاقتش طاق شده]


**and still hung over! 

Sunday, January 15, 2012

همه‌شب نخفت مسکین


تو شبی
به امتحانی
ننشسته‌ای!‏
چه دانی؟!‏

Wednesday, December 28, 2011

Insomnia به سعی مولانا


دشمن خواب می‌شود
دشمن خواب می‌شود
دشمن خواب می‌شود

دیده‌ی من
برای
تو

Tuesday, November 22, 2011

It's all a matter of how YOU are


Cloudy weather is like alcohol.
If you're happy & shiny, it will make you feel so romantic, cheerful and great. But it's enough to be a teeny tiny bit dark and twisty inside and what you'll feel is sheer misery.



Listen: 
Cloudy-Simon&Garfunkel