خیلی خسته م
همینطور بی خود و بی جهت یه حالیم که دلم میخواد خیلی خرس وار برم توی غارم و کرکره رو دست کم چهار پنج روزی بکشم پایین و خواب خوب بیخیالی بکنم.
طوری خسته م که به شدت دلم میخواد مثل یه مجسمه ی شنی پودر شم و خیلی لخت و سبک بریزم زمین. یه پودر پوک، تو مایه های شیرخشک.
یا شاید مثل آدم برفی آروم و ساکت آب شم راه بیفتم یواشی برم توی یه چاله و کمی استراحت کنم.
یه پرتوی ملایمی از آفتاب هم از کنارم رد شه که خیلی سرد نباشم.
Saturday, January 19, 2013
آدم باید میتونست هر چند وقت یه بار دنیا رو پاوز کنه؛ یا من چرا انقد خسته ام؟
Saturday, January 5, 2013
"میم" عزیز
به عنوان آدمی که خیلی چیزها را -به خصوص در یک سال و نیم اخیر- نصفه نیمه ول کرده باید بگویم دلم تنگ شده بود برای داستانی که از وسط خانه و خیابان دامنم را دو دستی بچسبد بکشد بیاورد بنشاندم توی اتاق، بگوید بیا بیا بازم برات بگم.
یا وقتی نشسته ام توی اتاق از آن گوشه طوری نگاهم کند با لبخند کجکی و ابروهای پیچ خورده اش ، که نتوانم سکوتش را تاب بیاورم.
:D
مرسی آقای شهسواری :)
Thursday, December 27, 2012
خوشه غم
یک طور خالی ساکن بی حرفی نشسته ام روی تخت.
انگار که دانه دانه ی سلول هام نوع ملایمی از بهت را فرو داده باشند. انگار پر باشم از یک عالمه حباب تو خالی بلاتکلیف، و همزمان سنگین باشم. انقدر سنگین که دلم بخواهد فرو بروم توی تشک.
انقدر سنگین که نفسم حوصله ی بالا آمدن نداشته باشد و قلبم هزار ثانیه یک بار بزند.
از بیرون اتاق خیلی صدا می آید. صدای تلویزیون، تلفن، حرف، زندگی. من اما دلم می خواهد هیچ صدایی نیاید. دلم میخواهد تا اطلاع ثانوی همینطور بی حرکت خیره شوم به هوا.
نه
دلم میخواهد پخش شوم توی هوا. مثل پنبه های لحافی که پاره شده، هی پراکنده تر شوم.
ریز ریز ریز شوم و حل شوم توی آداجیوی آلبینیونی.
کاش قبلش اشک هام می آمدند.
سردم است.
Saturday, December 1, 2012
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
یک وقت هایی همین طور بی دلیل یکهو میبینم انگار تمام غم عالم هوار شده روی دلم.
دقیقش را بخواهم بگویم انگار توده ای شاید قد یک پرتقال گیر کرده جایی وسط سینه ام، متمایل به قلب. هیچ جوری هم بیرون نمی آید.
شبیه بغض است، اما بغض نیست. اندوه گمانم همین باشد.
اندوه با غصه فرق دارد انگار، یک طور رازآلود ناشناخته ایست.آدم غصه که میخورد میداند غصه ی چه را میخورد، اندوه دلیل نمیخواهد، همینطوری گاهی میاید آرام آرام مینشیند توی سینه ی آدم؛ هی متراکم تر میشود.
آدم بدون اینکه متوجه آمدنش شود یکهو میبیند سنگین شده و نفسهای عمیقتری میکشد.
بعدتر، شاید آرام آرام تغییر شکل بدهد. هی پخش شود، انگار که روی قلب و کمی آنطرف ترش را یک لایه گرد نسبتا نازک پوشانده باشد، بعد هی این لایه پهن تر شود، آنقدر پهن که ذراتش کم کم پیوستگیشان را از دست بدهند، و آن وقت است که غبار اندوه در وجود آدم پخش میشود و میان تک تک سلول هایش مینشید و آنقدر همانجا میماند تا ذره ذره حل شود.
Monday, July 9, 2012
Lieder ohne Worte - op.53 5 Am Folksong Allegro con fuoco
Friday, March 16, 2012
Monday, January 16, 2012
100 days sober**
خمارِصد شبهدارمشرابخانه کجاست؟[!حافظ در ریهب- در حالی که طاقتش طاق شده]
**and still hung over!
Sunday, January 15, 2012
Wednesday, December 28, 2011
Tuesday, November 22, 2011
It's all a matter of how YOU are
Sunday, November 20, 2011
It's all about the H T U Я T
Larry: So Anna tell me your bloke wrote a book. Any good?
Alice: Of course.
Larry: It's about you isn't it?
Alice: Some of me.
Larry: Oh? What did he leave out?
Alice: The truth.
DAN: Why didn't you lie to me?
ANNA: Because we said we'd always tell each other the truth.DAN: What's so great about the truth? Try lying for a change. It's the currency of the world.
Dan: When I get back, please tell me the truth.
Alice: Why?
Dan: Because I'm addicted to it. Because without it, we're animals. Trust me.
.
Alice: I don't want to lie. I can't tell the truth. So it's over.