Friday, September 14, 2007


what would come,would come...
and you would have to meet it,when it did
.

Hagrid

J.K.R

 

Saturday, July 14, 2007

درخت آلبالو/عکس از نوین نبوی - دماوند

درخت آلبالو

عکس از نوین نبوی

دماوند

Wednesday, July 4, 2007

ماه

(۱)


درمیان ابر ها


لبخند می زند


قرص ماه


.


(۲)


سیاه ِ آسمان،


نیلیست امشب...


،قرص ِ ماه


.


(۳)


شب تاریک


درمیان ابر ها هنوز


قرص ماه


.


(۴)


خوشحالند ابر ها


روشنشان کرده امشب


قرص ماه


.


(۵)


ماه در محاصره ابر ها


چه حیف اما


وزش باد...


.


(۶)


از کنار هم می گذرند


آرام آرام


ماه و ابر ها


.


(۷)


«کمی درنگ کنید،


...پیشم بمانید!»


ماه به ابر ها


.


(۸)


میان آسمان


نه ستاره ای نه ابری


ماه تنهاست


 

Sunday, July 1, 2007

...

 


 


.



ماه می تابد


در کنارش


ستاره ها ستاره ها


 


 


 


 


 


.


Saturday, June 23, 2007

 



.


در پوست خود نمی گنجد
امشب همنشینی دارد
مهتاب


.

Saturday, June 16, 2007

فتوهایکو


موج در فکر بازی


چه غمگین است اما


پسرک







 

Wednesday, June 13, 2007

 


در گوش پامچال

 



آرام حرفی نجوا می کند

 



قاصدک

 



 


 


.


.


 

Monday, June 11, 2007

به رکسانا

به رکسانا

حرفات* منو یاد کتاب پسر رولد دال انداخت که زندگی نامه ی خودشه. توی مدرسه ی «رپتون »، هر چند وقت یکبار یه کارخونه ی بزرگ شکلات سازی به نام « کاد بری»، برای همه ی بچه ها یه جعبه می فرستاده که دوازده تا بسته های کوچک از شکلات های تازه ی اونجا توش بوده:۱ تا ۱۱ محصولات جدید و ۱۲ جعبه ی بازبینی که همه میدانستند معمولن شکلات قهوه یا کرم قهوه است. (فکر کنم) بوده. و بچه ها باید با دقت شکلات ها رو می خوردن و یه فرم که از یک تا ۱۲ شماره بندی شده بود که ستون اول مخصوص نمره دادن و دومی برای توضیحات بوده را پر میکردند.

رولد دال میگه : ۳۹ سال بعد که به فکر دومین کتابم برای کودکان بودم، یاد مرد بزرگ شکلاتی (مدیر کارخانه) اختراعاتم افتادم.

( تو فصل شکلات ها : رولد دال فکر میکرده هر کارخانه ی شکلات سازی یه اتاق به نام اتاق اختراعات داره که توش قابلمه های بزرگ با شکلات قل قل می کنن و زنان و مردان سفید پوش مشغول کار هستند و همچنین میگه: تصور میکرده که اونجا کار می کنه  و با عجله می دوه و به مرد شکلاتی (آقای کادبری) میگه: یافتم! یافتم! و شکلاتی رو که اختراع کرده به اون میده. ( هر کی فیلم چارلی و کارخانه ی شکلات سازی رو دیده باشه حتمن اون قسمت که پدر بزرگ« جو » تو کارخونه کار می کرده رو داشت تعریف می کرد ،  یادشه) 

خب داشتم از قول رولد دال می گفتم : ۳۹ سال بعد که به فکر دومین کتابم برای کودکان بودم، یاد مرد بزرگ شکلاتی و اختراعات افتادم. و شروع به نوشتن کتابی به نام چارلی و کارخانه ی شکلات سازی کردم.

(البته من دقیق جمله های رولد دال رو یادم نبود. هرچی تو ذهنم گذشت رو نوشتم )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* حرفات: که گفتی محصولات مختلف میدادن تست کنین از قبیل سیب زمینی و شیر سویا...

با تقدیم احترام-دخترک!‌

Wednesday, June 6, 2007

 


دیروز بسته بود


چه زیبا شــــکفته امروز


ماگنولیا 


 



.


 

Friday, May 18, 2007

:(

کتاب گروشام گرینج و جام نحس رو که از نمایشگاه گرفته بودم  تو کلاس زبان گم کردم


خیلی کتاب جالبیه  نوشته ی آنتونی هوروویتس داستان یه مدرسه ی جادوگریه که پشتش هم نوشته جی.کی.رولینگ از این الهام گرفته البته خیلی با هری پاتر فرق داره


۰۰۰ بعدا میام


۰۰۰

Tuesday, May 8, 2007

اين هم از نمايشگاه کتاب امسال

۱-

ما دیروز همراه حدود بیست نفر از بچه های مدرسه و همراه خانم علایی که کتابدار ما هستند رفتیم نمایشگاه کتاب.

نمایشگاه از سال های قبل خیلی خیلی بد تر بود. هر سال توی محل نمایشگاه یک نقشه ی راهنما می دادند که بشود ناشر هایی را که می خواهی پیدا کنی اما امسال هیچگونه راهنمایی به ما داده نشد. نه بروشور نه تابلو ی راهنما به میزان کافی نه چیزی دیگری. فقط باید به کیسه هایی که دست مردم بود نگاه می کردی که ببینی از کدام انتشارات خرید کرده اند و اگر از ناشری که تو می خواستی چیزی دستشان بود، آنوقت ازشان می پرسیدی که فلان نشر رو از کجا پیدا کردین؟ تازه همه هم که جواب درست و حسابی به آدم نمی دن!‌

۲-

همهمه ی عجیبی بود. فضاهای داخلی کمبود اکسیژن و خفقان آور بود انگار هیچ تهویه ای نداشت یا کار نمی کرد یا خیلی خیلی ضعیف بود و برای این تعداد جمعیت حساب نشده بود. نفس نمی شد کشید. هوا هم خیلی گرم بود.

۳-

هیچ گونه خوراکی بجز ساندویچ کالباس پیدا نمیشد. توی نمایشگاه های سابق بین هر سالن یه بستنی فروشی آب میوه ای چیزی بود ولی اینجا بجز ساندویچ کالباس و نوشابه گازدار چیز دیگه ای پیدا نمی شد. ناچار ما هم خوردیم و یکی از دوست هام ناگهان اول لب ها و بعد تمام صورتش به صورت وحشتناکی ورم کرد. انگار توی کالباسه یه چیزی بود که بهش حساسیت داده بود. اونو به سرعت بردند بیمارستان و همه نگرانش شدیم. ساندویچش رو هم نگه داشتند که بدهند آزمایش ببیند چه چیزی توش بوده که اینطور شده.

۴-

یک عده ارازل و اوباش بودند که به بچه های مدرسه ی ما متلک و حرف های زشت می گفتند. و ول کن هم نبودند. نمی دانم این طور آدم ها چه علاقه ای به مطالعه دارند ! خانم کتابدار ما به پلیس نمایشگاه گفت که این ها مزاحم بچه های ما هستند. حدس می زنید پلیس نمایشگاه چه عکس العملی نشان داد؟!‌ با بی تفاوتی گفت: شما نباید بچه های مدرسه تون رو بیارید اینجا ول کنید!!!!

۵-

از هر کدوم از مسئولین راهنمایی غرفه ها چیزی می خواستیم و سوالی داشتیم که مثلن فلان کتاب هست یا نه یا از فلان نویسنده چی دارین؟ هیچکدوم جواب درست و حسابی بهمون ندادند. حتی نشر چشمه که بخش ونوشه ش خاص کودک و نوجوانه از شانس ما اون موقع گفت که مسئول بخش کودک ونوجوانمون نیست و از پاسخگویی معذوریم....

دیگه چی بگم

Sunday, May 6, 2007

...

 


 


پرپر می کند شقایق را


کاری به کاکتوس ندارد


باد   


 



.