what would come,would come...
and you would have to meet it,when it did.
Hagrid
J.K.R
(۱)
درمیان ابر ها
لبخند می زند
قرص ماه
.
(۲)
سیاه ِ آسمان،
نیلیست امشب...
،قرص ِ ماه
.
(۳)
شب تاریک
درمیان ابر ها هنوز
قرص ماه
.
(۴)
خوشحالند ابر ها
روشنشان کرده امشب
قرص ماه
.
(۵)
ماه در محاصره ابر ها
چه حیف اما
وزش باد...
.
(۶)
از کنار هم می گذرند
آرام آرام
ماه و ابر ها
.
(۷)
«کمی درنگ کنید،
...پیشم بمانید!»
ماه به ابر ها
.
(۸)
میان آسمان
نه ستاره ای نه ابری
ماه تنهاست
به رکسانا
حرفات* منو یاد کتاب پسر رولد دال انداخت که زندگی نامه ی خودشه. توی مدرسه ی «رپتون »، هر چند وقت یکبار یه کارخونه ی بزرگ شکلات سازی به نام « کاد بری»، برای همه ی بچه ها یه جعبه می فرستاده که دوازده تا بسته های کوچک از شکلات های تازه ی اونجا توش بوده:۱ تا ۱۱ محصولات جدید و ۱۲ جعبه ی بازبینی که همه میدانستند معمولن شکلات قهوه یا کرم قهوه است. (فکر کنم) بوده. و بچه ها باید با دقت شکلات ها رو می خوردن و یه فرم که از یک تا ۱۲ شماره بندی شده بود که ستون اول مخصوص نمره دادن و دومی برای توضیحات بوده را پر میکردند.
رولد دال میگه : ۳۹ سال بعد که به فکر دومین کتابم برای کودکان بودم، یاد مرد بزرگ شکلاتی (مدیر کارخانه) اختراعاتم افتادم.
( تو فصل شکلات ها : رولد دال فکر میکرده هر کارخانه ی شکلات سازی یه اتاق به نام اتاق اختراعات داره که توش قابلمه های بزرگ با شکلات قل قل می کنن و زنان و مردان سفید پوش مشغول کار هستند و همچنین میگه: تصور میکرده که اونجا کار می کنه و با عجله می دوه و به مرد شکلاتی (آقای کادبری) میگه: یافتم! یافتم! و شکلاتی رو که اختراع کرده به اون میده. ( هر کی فیلم چارلی و کارخانه ی شکلات سازی رو دیده باشه حتمن اون قسمت که پدر بزرگ« جو » تو کارخونه کار می کرده رو داشت تعریف می کرد ، یادشه)
خب داشتم از قول رولد دال می گفتم : ۳۹ سال بعد که به فکر دومین کتابم برای کودکان بودم، یاد مرد بزرگ شکلاتی و اختراعات افتادم. و شروع به نوشتن کتابی به نام چارلی و کارخانه ی شکلات سازی کردم.
(البته من دقیق جمله های رولد دال رو یادم نبود. هرچی تو ذهنم گذشت رو نوشتم )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* حرفات: که گفتی محصولات مختلف میدادن تست کنین از قبیل سیب زمینی و شیر سویا...
با تقدیم احترام-دخترک!
کتاب گروشام گرینج و جام نحس رو که از نمایشگاه گرفته بودم تو کلاس زبان گم کردم
خیلی کتاب جالبیه نوشته ی آنتونی هوروویتس داستان یه مدرسه ی جادوگریه که پشتش هم نوشته جی.کی.رولینگ از این الهام گرفته البته خیلی با هری پاتر فرق داره
۰۰۰ بعدا میام
۰۰۰
۱-
ما دیروز همراه حدود بیست نفر از بچه های مدرسه و همراه خانم علایی که کتابدار ما هستند رفتیم نمایشگاه کتاب.
نمایشگاه از سال های قبل خیلی خیلی بد تر بود. هر سال توی محل نمایشگاه یک نقشه ی راهنما می دادند که بشود ناشر هایی را که می خواهی پیدا کنی اما امسال هیچگونه راهنمایی به ما داده نشد. نه بروشور نه تابلو ی راهنما به میزان کافی نه چیزی دیگری. فقط باید به کیسه هایی که دست مردم بود نگاه می کردی که ببینی از کدام انتشارات خرید کرده اند و اگر از ناشری که تو می خواستی چیزی دستشان بود، آنوقت ازشان می پرسیدی که فلان نشر رو از کجا پیدا کردین؟ تازه همه هم که جواب درست و حسابی به آدم نمی دن!
۲-
همهمه ی عجیبی بود. فضاهای داخلی کمبود اکسیژن و خفقان آور بود انگار هیچ تهویه ای نداشت یا کار نمی کرد یا خیلی خیلی ضعیف بود و برای این تعداد جمعیت حساب نشده بود. نفس نمی شد کشید. هوا هم خیلی گرم بود.
۳-
هیچ گونه خوراکی بجز ساندویچ کالباس پیدا نمیشد. توی نمایشگاه های سابق بین هر سالن یه بستنی فروشی آب میوه ای چیزی بود ولی اینجا بجز ساندویچ کالباس و نوشابه گازدار چیز دیگه ای پیدا نمی شد. ناچار ما هم خوردیم و یکی از دوست هام ناگهان اول لب ها و بعد تمام صورتش به صورت وحشتناکی ورم کرد. انگار توی کالباسه یه چیزی بود که بهش حساسیت داده بود. اونو به سرعت بردند بیمارستان و همه نگرانش شدیم. ساندویچش رو هم نگه داشتند که بدهند آزمایش ببیند چه چیزی توش بوده که اینطور شده.
۴-
یک عده ارازل و اوباش بودند که به بچه های مدرسه ی ما متلک و حرف های زشت می گفتند. و ول کن هم نبودند. نمی دانم این طور آدم ها چه علاقه ای به مطالعه دارند ! خانم کتابدار ما به پلیس نمایشگاه گفت که این ها مزاحم بچه های ما هستند. حدس می زنید پلیس نمایشگاه چه عکس العملی نشان داد؟! با بی تفاوتی گفت: شما نباید بچه های مدرسه تون رو بیارید اینجا ول کنید!!!!
۵-
از هر کدوم از مسئولین راهنمایی غرفه ها چیزی می خواستیم و سوالی داشتیم که مثلن فلان کتاب هست یا نه یا از فلان نویسنده چی دارین؟ هیچکدوم جواب درست و حسابی بهمون ندادند. حتی نشر چشمه که بخش ونوشه ش خاص کودک و نوجوانه از شانس ما اون موقع گفت که مسئول بخش کودک ونوجوانمون نیست و از پاسخگویی معذوریم....
دیگه چی بگم