Sunday, May 8, 2011
چطوری کللن؟
سر امتحانا میچرخید تو کلاسا،
با لهجهی شیرین هموطنان نواحی مرکز متمایل به شرق کشور میپرسید: " کسی سوال نداره خانوما؟"
بعد خیلی با اشتیاق جمعیتو نیگا میکرد، خیلی هم صبر میکرد
صبر میکرد تا بیشتر بچهها دستاشونو بلند کنن،
بعدش یه لبخند خیلی آروم ملیحی میزد،
سرشو خیلی خیلی ملو به چپ و راست تکون میداد
همچین یه نگاه پیروزمندانهای تمام وجودشو فرا میگرفت،
میگفت: جواب نمیدم خانوما
سوال
جواب
نمیدم
Tuesday, May 3, 2011
زنگ ناهار
مطمئن بودم امروز این ساعت تعطیل می شویم چون پسر معلم زیست مریض است و معلم زیست شش روزی می شود که ساعت دوازده و نیم می رود بیمارستان پیشش و کلاسهایش را می فرستند خانه. اما به ما که رسیده معلم ژنتیک که کللن وقت دارد همیشه ، دارد پا می شود بیاید اینجا روی سر ما خراب شود و تمام دلخوشی من در مورد اینکه کتا می آید دنبالم به یک جایی می رود. کجا مثلن؟ چمدانم. خانه شان.
یادم رفت آن اول بگویم که آرنج چپم هم روی نیمکت پشتی است و سرم و به دست چپم تکیه داده ام. در حالی که دستم پیشانی ام را – که شالگردن بسته ام دورش- پوشش داده. شالگردن پیچیده ام به خودم چون سرم درد می کند و این دیگر موضوع جالبی نیست. چون سرِ من الان شش ماه و یازده روز و چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه است که درد می کند. خوشحالم که بغل دستی غایب است و نیست که الان در فاصله نیم متری با من نهار بخورد و حرف بزند و من دیگر نتوانم با لنگ های دراز؟ متوسطم اشغال کنم. طفلکی! الان من نباید خوشحال باشم که دوستم نیست. ها؟ دوستم آیا؟
در کلاس ما سه ستون نیمکت چیده شده که ما بهشان می گوییم ردیف. من میز یکی مانده به آخرِ ردیف اول هستم. از روی میز چهارم ردیف وسط یکی دارد با یک نفر در میز آخر ردیف سوم حرف می زند. راجع به افتادن پنجاه درصد سومی های کل کشور در امتحان نهایی معارف پارسال، می پرسد مگر می شود؟ آن یکی – که یک وقت هایی به من هم نگاه می کند انگار مرا هم می خواهد مخاطب قرار دهد- با یک لحن خیلی قانع کننده ای می گوید چرا نمی شود؟ و ادامه می دهد که حتمن بچه های شهرستانی افتاده اند. و شهرستان ها خیلی زیاد هستند. از شهر ها بیشترند. و یک نفر از توابع سیستان و بلوچستان نمی تواند امتحان هایش را پاس کند. و چون دارد در آن لحظه به چشم های من نگاه می کند، انگار که تایید بخواهد، من سرم را خیلی کم تکان می دهم و شاید نیمچه لبخندی هم زده باشم. که یعنی باشه، تو راس می گی! چون حوصله ندارم دیگر با کسی وارد بحث شوم که بد بخت ها پس رتبه های خوب کنکور چرا نصفشان از نا کجا آباد آمده اند و چرا شما پایتختی ها انقدر فکر می کنید فقط خودتان بلدید درس بخوانید واقعن؟
بجایش دارم این هارا می نویسم و او مطمئنن نمی داند که الان دارد نوشته می شود. یاه یاه.
(یکی از بستگان دور خانواده پدری هم در این مدرسه است که من پیش خودم بهش می گویم فامیل دور. نه که فکر کنید به آن فامیل دور کلاه قرمزی ربطی دارد،نه. فامیل دور است واقعن.)
این فامیل دور هم که عین شبح سرگردان است. هر زنگ تفریح شل و ول می آید توی کلاس ما و با آدمِ نیمکت جلویی صحبت می کند. و مدت هاست روی اعصاب من است متعسسفانه. الان دارند راجع به یک مدرسه ای صحبت می کنند و یک کسی که زیاد درس نمی خواند – نیست خودش خیلی درس می خواند!- و هنر (چه هنری؟) دوست دارد. و دارند فکر می کنند که خیلی بد است که آدم بخواهد همه زندگی اش را بیاندازد "تو خط هنر"!! و خانواده اش نگذاشته اند به هنرستان هم برود چون در هنرستان خیلی همه " داغان" هستند. و حالا می خواهد معماری بخواند. و بطور کلی یک طوری حرف می زنند که یعنی خیلی آدم بد بختی است که هنر دوست دارد و خاک بر سرش طفلکی! و من به این فکر می کنم که چقدر خوانندگی دوست دارم. و چرا اصلن نرفتم هنرستان موسیقی؟ و چی میشد اگر آدم هایی که یک هنری داشتند، کار و زندگی شان هنرشان می بود اصلن همیشه. همه خوشحال تر از اینی که الان هستند می بودند. این را مطمئنم. آخرش هم مطمئنم که یک روز من و دلی می رویم دور دنیا او پیانو می زند و من آواز می خوانم و وی اینت گانا ستارو تو دِت. *
الان زنگ خورد. حالا بچه ها می آیند بالا و معلم ژنتیک می آید و من اصلن حوصله ندارم مقنعه ی خاک بر سرم را سرم کنم. چون معلم مان مرد است. وای وای! و من حالم از همه چیز به هم می خورد وقتی به این چیز ها فکر می کنم...
پوف.
*We ain't gonna starve to death.
Sunday, April 10, 2011
بوستم
بعد خانومه قربونش برم راجب چیزای زیادی حرف میزد
یه جاش راجب آمریکا و این حرفا بود و کالیفرنیا
با یه لبخند ملیحی گفتم اِ دلی مام اونجاس
بعد صوبت دوست و اینا شد
میگف این دوستای قدیمی خعلی خوبن و حتمن نیگرشون دار و اینا
هی از دوستاش میگف
که یه گوروهی بودن و این حرفا و خولاصه خیلی کیف میکردن
هنوزم همو میبینن
که همهی دوستانو نیگر دار
بعد اونوخ هرکودوم یه ور ولی بازم خیلی با هم خوشن
بعد خلاصه هی میگف من خیلی دوست نزدیک زیاد دارم و همهی دنیا دوس دارم و اینا
گفتم من همین یه دلی رو دارم
میخاستم بگم میازره به سی میلیارد تا دوست
حرف تو حرف شد نشد
Saturday, January 15, 2011
من الان
Wednesday, January 12, 2011
واگویههای ذهن پریشان یک نگارنده
نگارنده بنا بر دلایلی قصد داشت آن یکی جا را منهدم و نابود سازد.
نگارنده بنا بر دلایلی در حال حاضر از نابود کردن آن یکی جا دست کشیده.
نگارنده ممکن است در آینده اما منهدمش کند.
نگارنده برای چه دارد اینها مینویسد؟ خیلی خواننده دارد آیا؟خیلی مینویسد آیا؟ یعنی میخواهید بگویید دلش به همین چهارتا سابسکرایبر خوش است بدبخت؟خب بی سروصدا جمع کند برود دیگر.عه عه!
نگارنده در ضمن آنقدر دیوانه است که این پست را بداشته آورده این یکی جا هم نوشته.پوف.
Monday, December 20, 2010
عمو فریبرز!
یکی از شبهای پاییزی ده دوازده سال پیش، من و پدر گرامی به صورت شیکان و پیکان دم در خانهی مادربزرگ و پدربزرگ گرامی ایستاده بودیم و به زنجیر ماشینهای گیر کرده توی ترافیک خیابان خیره شده بودیم و منتظر بقیه بودیم که بیایند پایین تا سوار شویم برویم مهمانی خانهی دخترعموی مادرگرامی.
بعد همانطور که به ماشینها خیره شده بودیم، یک پاترول سیاه رسید دقیقن روبروی آنجایی که ما ایستاده بودیم و به گیر کردن خود در ترافیک ادامه داد.پشت فرمان آن پاترول یک آقای نسبتن تپل-تپل هم نه ها، یعنی همچین صورت تو پر دوست داشتنیای داشت- که یک سبیل کلفت داشت و موهایش و سیبیلش جوگندمی بود و کلن دوست داشتنی بود نشسته بودو در حال گیر کردن درترافیک بود. همانطور که آن آقا به گیر کردن خود در ترافیک میپداخت، در حالی دست راستش به فرمان و آرنج چپش روی آنجایی بود که پنجرهی ماشین میرود پایین، پدر گرامی گل از گلش شکفت و با صدای بلند طوری که آقای دوست داشتنی متوجه شود، گفت: مخلص آقای دیریم دام دام! (در آن لحظه من اصلن به اسم آقای دوست داشتنی توجه نکرده و فقط متوجه وزن آن شدم)
آقای دیریم دام دام هم سلامی کرد و یک چیزی گفت. در آن لحظه من در حالی که قددم یه کم بالاتر از زانوی پدر گرامی بود، به کت ایشان آویزان شده بودم و همانطور که پدر داشت با آقای در ترافیک گیر کرده حرف میزد، یا شاید فقط به هم لبخند میزدند، من هی میپرسیدم کییَن؟ حمید؟ ایشون کییَن؟ این آقا کیه؟کیه؟
در همان اثنا آقای دوست داشتنی لبخند به لب،با لحنی دوست داشتنی تر از خودش به من گفت :" من عموتم، عمو جون.عزیزم، من عموتم!"
از همان موقع بدون اینکه قبل و بعد از آن بار از نزدیک او را ببینم، شد عموی من! همچین بدجوری مهرش به دلم نشست.بعدش همان شب پدر مادر گرامی گفتند این آقا اسمش آقای رئیس دال الف نون الف است و خیلی آدم حسابی است. از بعد از همان موقع من نیم وجبی هروقت عمو را در تلویزیون ها و رادیوهای اجنبی دیدم ذوق کردم. خلاصه بدجوری عمو جان را از همان موقع دوست دارم. و الان که معلوم نیست کجاست دلم همچین یک جورِ متفاوتی ناراحتش است.کلن.
Wednesday, November 17, 2010
آل ابات لادی (قسمت اول؟)
یک: الان که دارم این چرندیات را مینویسم توی مدرسهام. و یک عده بیکار در نیمکت جلویی دارند راجع به برق داشتن آبشار حرف می زنند (من خیلی باکارم که دارم اینها را مینویسم). و سرم طبق معمول درد می کند و یک جور خستهی مزخرف خواب آلودیام که خب عادی است. چون دیشب چهار ساعت هم نخوابیدم حتتا. چرا؟ چون لادی آمده خانه ما. دیشب تا ساعت دو داشت ور ور با حالت عصبی و صدای بلند چرت و پرت می گفت از زمین و زمان. و من خوابم نمیبُرد و حال خوشی هم نداشتم. احتمالن این قضیه تا بعد از دو هم ادامه داشته. ولی من دیگر خوابم برده بوده. الان معلم آمده سر کلاس و من دیگر حوصله ندارم بنویسم.
دو: بله. لادی آمده. لادی قدیم ها خاله لادی بود. اما الان فقط لادیست. چون من بطور کلی با عناوین اینجوری حال نمی کنم. و در ضمن یک طوری هم هستم که حالا این خالهم است که باشد! چه گلی کلن به سرم زده ؟ با بقیه مردم چه فرقی دارد؟ خاله ها باید یک گلهایی به سر خاهرزادههایشان بزنند به هر حال...
من اگر خالهی یکی می شدم، حتمن گلِ سرهای خوبی برایش در نظر میگرفتم.
سه: می دانید... ؟ لادی حالش خوب نیست. فیالواقع لادی چیزیست که به آن می گویند دیوانه. دیوانهی واقعی. نه دیوانهی الکی و دوست داشتنی. دیوانهای که اعصاب ندارد. مدام حرفهای بیربط میزند، کارهای اذیت کننده میکند، و اعصاب تو را هم میزند داغان میکند و این خیلی غم انگیز است. خوب نبودن حال هر کسی غم انگیز است. البته این جمله در مورد بعضی آدم بد ها صدق نمی کند.
چهار:بچهها فردا میخواهند بروند سینما.از آنجایی که این دوستان من استعداد فوقالعاده عجیبی در انتخاب مزخرف ترین فیلمها دارند و نظر به این که من کلن با بچههای مدرسه حال نمیکنم ترجیح میدادم باهاشان نروم.حالا ترجیح میدهم بروم سر چهارراه شیشه پاک کنم یک دقیقه توی خانه نباشم.مثلن امروز با اینکه روز وحشتناک بیغ بیغی بود از مدرسه رفتن خوشحال بودم، توی ترافیک خوشحال بودم، کلن آدم خوشحالی بودم امروز من...
درنتیجه فردا با خودخواهی تمام اهل بیت را تنها گذارده، میروم بیرون.
پنج: فکرش را بکنید ! من دیشب حدود دو خوابم برد. قبل از اینکه خوابم ببرد، یعنی در حقیقت همان وقتی که داشت خوابم میبرد، لادی آمد توی اتاق من و خودش را چپاند کنار من توی تخت یکنفرهی ضعیف و نحیف من که حتا عرض تختهی زیرش از عرض تخت کوچکتر است، و زیر آدم در طرف راست تخت خالیست و کمرش داغان می شود. میخواست پیش من بخوابد چون ... چون چی؟ ! چون همان بند بالا. بعد کتی آمد به روش زیرکانهای بردش تا چاییاش را بخورد. و به حرف های بلند بلندش ادامه بدهد. و من طوری خودم را روی تخت ولو کردم و فراخ شدم که پشه هم فکر اینکه بخواهد کنارم بخوابد را نتواند بکند.
دقیقن عین یک "ایکس" ِ بزرگ و گشاد خوابیده بودم.
شش: صبح ساعت نمیدانم پنج شده بود یا نه که لادی آمد به شدت خودش را چپاند کنار من چون آدم هر قدر هم که توانا باشد، باز هم نمی تواند شکل ایکس ِ فراخ را مدت زیادی بعد از خوابیدنش حفظ کند. و جانم را از تمام منافذ وجودم بیرون کشید. و چشمتان روز بد نبیند، لادی از آن موقع تا شش و نیم درِ گوشِ من حرف زد. گفت خیلی دلش میخواسته بیاید پیش من بخوابد چونکه " آی لاو یو سو ماچ دارلینگ" ولی کتی نگذاشته و گفته بچهم بیدار میشود.
یک طوری میگفت انگار کتی الکی گفته و الان که آمده مگر منِ بدبختِ نالهزدهی خاک بر سر بیدار شدهام اصلن؟!
بعد انواع و اقسام حرفها را زدو مثلن اینکه "آی لاو یو دارلینگ" مال یک فیلم هندی است که دخره و پسره دور هم میگشتهاند و میرقصیدهاند و میگفتهاند آی لاو یو دارلینگ و او فیلمش را داشته و چقدر قشنگ بوده و او به فلان کسک گفته بوده که فیلم را برای او کپی کند و او کرده فولی بعدن توی اسباب کشی شکستهو من چطور یادم نیست چنان فیلمی را چون لادی نشانم داده و عجیب است که من یادم نیست...آخر کی من کدام فیلمی را در مجاورت تو دیدهام که این یکی را؟! ولی خب لادی یادش است که در خانهی خودشان این را برایم گذاشته پس قطعن و یقینن این اتفاق افتاده و شکی درش نیست...لادی خیلی چیزهای دیگر هم دقیقن یادش است...
الان خستهام شاید یک وقت دیگر بدبختیهای فرود آمده را به طور کامل شرح دادم تا مرغان آسمان همانطور که پرواز میکنند زار زار به حالم گریه کنند و اشکها و محتویات بینیشان بریزد روی سر و کلهی آدمهای روی زمین و همهی آدمهای روی زمین عصبانی شوند و علت امر را جویا شوند و آخر سر به من برسند و فحشم بدهند...
هفت:میگویید هفت خوب است و اینها، یک نیرویی آدم را مجور میکند به هر ضرب و زوری به هفت برساندش.
Monday, November 15, 2010
Grrrr
بیاین مارم سوراخ کنین یه دفه با اون دریلتون
بیاین مارم بکنین جامون بخچال بذارین
دِ له کردین آخه مارو
کبود شدیم
پدرمونو در آوردین
بله
الان پدر ما در اومدن و نمیدونن از کجا در اومدن و به کجا باید برن و اصلن وضعیت خوبی نیست
زندگی نداریم دیگه اصن اعصاب نمونده برامون
داغونیم به خدا
صدای تلویزیونمونو نمیشنویم حتتا
با هم میخوایم حرف بزنیم باید فریاد بزنیم
بیاین اقلن اونی رو که باهاش این صداها رو در میارین بکنین تو جمجمهی ما
مغزمون سوراخ شه بمیریم راحت شیم
Friday, September 24, 2010
اولم پاییز
ساعتِ شش و ربع یا ده دقیقه ساعت زنگ زد
در کمتر یا بیشتر از یک دقیقه بعدش پدر گرامی آمد دم در اتاق که یعنی پاشو. نمیدانم حرف خاصی هم زد یا نه من خودم از نیم میلیمترِ باز لای چشم راستم دیدمش دم در اتاق و خودم یک چرت و پرتی لابد گفتهام که یعنی بیدارم و ادای بیدارشدن در آوردهام. که نبودهام یقینن! یعنی اصلن نمیدانم کی چی گفته. خودم قاعدتن بیشتر از حد یک همممم تلاشی نکردهام. روی قاعده کلن اگر بخواهیم پیش برویم پدر گرامی دم در که آمده یک قربونت برمی هم گفته، که یعنی بیدار شو یا مثلن:" اِ؟ خب... قربونت برم." که یعنی خیالم راحت، بیداری! چون پدر گرامی پدر مهربان و بعضن بچه لوس کنیست و کم قربان بچهاش که من باشم نمیرود. بعدش دقیقن یادم می آید که یکسری کلمات صددرصد بیربط و بی معنایی در ذهنم به خودم گفتم که مضمونشان این بود که ده دقیقهی دیگر هم بخوابم به جایی بر نمیخورد. به جان خودم دقیقن یادم می آید که کلماتی که در سر من گفته شدند کاملن بی معنا بودند. اغراق نمیکنم.
کجا بودم؟ پدر گرامی پس از حصول اطمینان از بیدار بودن من طرف آشپزخانه رفت تا نانی چیزی در بیاورد و من کماکان وقتی او نزدیک اتاقم بود ادای یک انسان در حال بیدار شدن را درآوردم و به محض اینکه مطمئن شدم سمت دستشویی میرود ملافه را روی خود کشیده، تخت خوابیدم. به معنای واقعی کلمه! خواب هم دیدم حتی...بعد از مدتی باز سر و صدای پدر گرامی را شنیدم و دیدم دیگر آبروریزیست و پاشدم نشستم روی تخت و یک نفس-خمیازهی عمیییق کشیدم و صدای خِس زیبایی از جانب ریهام شنیدم. ریهی عزیز خودش هم از این کار بی موقع و عبث خودش بسیار تعجب کرد چون معمولن عادت دارد بعد از دوییدن این صدا را تولید کند.و البته گاهی همینجوری الکی در فصل بهار.و خب دیگر اینکار را تکرار نکرد خوشبختانه و من باز بیخیال احوالپرسی از دکتر ط شدم.
من الان خوابم میآید. شاید بعدن بقیهی امروز را نوشتم گذاشتم همینجا. مثلن اینکه عصر رفتم کلاس آواز و صدایم گرفته بود و نفس هم هی کم میاوردم و هر قسمتی را که میخواستم یک کم بکشم تبدیل به خمیازه میشد. شاید هم ننوشتم. اصلن چرا باید بنویسم؟نیست وبلاگ من خیلی وبلاگ باحالیست و من هم خیلی خوب و مرتب مینویسم...
Monday, June 21, 2010
اخم
ببین چه طور روزگاری که به شدت بر وفق مراد آدم است در کسری از ثانیه تبدیل میشود به زهرمار.
پ.ن. حال مادربزرگم یا کس دیگری بد نیست، نگران نباشید. موضوع خیلی لوس بازانه تر از این حرف هاست!
Saturday, May 15, 2010
سرعت اینترنت در حد پشهی بیبال است.من حوصلهی هیچ کار ندارم دلم میخواست یک فیلم ببینم کتی دلش نمیخواست در نتیجه ندیدیم،چون من دوست دارم با کتی فیلم ببینم و حوصلهی تنهایی فیلم دیدن ندارم.تنهایی فیلم دیدن به هیچ دردی نمیخورد.چرا نمیخورد؟من خودم لیتل میس سان شاین را تنهایی دیدم، کلی هم کیف کردم،ولی خب کتی لیتل میس سان شاین را هنوز ندیده و من دوست دارم فیلم هایی که میبینم را کتی هم دیده باشد و خب قبول کنید غیر تنهایی فیلم دیدن خیلی بهتر از تنهایی فیلم دیدن است چه با کتی چه با دلی که دلم قد خر برایش تنگ شده. گفتم دلی بگذارید یک نصیحتی بهتان بکنم، چه نصیحتی؟ آخه من کی هستم که نصیحت هم بکنم خب همهی آدم های دنیا مطمئنن این را میدانند ولی من دلم میخواهد بگویم این حرفا را. چکار کنم؟ میخواستم بگویم یعنی خیلی وقت است میخواهم بگویم دوست صمیمی داشتن بد است، خیلی هم بد است. هیچوقت مدت زیاد با یک نفر دوست نباید بود. هیچوقت نباید از در و دیوار و کوفت و زهرمار هم با آن یک نفر خاطره داشت. نباید یک نفر باشد که باهاش فیلم دیده باشی، براونی پخته باشی، آشپزی کرده باشی و کلی کیف کرده باشی، نباید خوشمزه ترین پیتزاهای عمرت را با او خورده باشی،نباید آن یک نفر فرندز را داده باشد تو ببینی، نباید بعضی اپیزودها را با او نشسته باشی دیده باشی،نباید با او استخر رفته باشی، مسخره بازی در آورده باشی، با جلد قلمبهی یخمک و فین غواصی توی استخر بدمینتون بازی کرده باشی، نباید سر ته میز نشستن توی کلاس همیشه وقتی کوچکتر بودهاید مسابقه گذاشته باشی، نباید آخر کلاس تختههای همهی کلاسها را با او پاک کرده باشی! نباید به سان پت و مت با هم تنیس بازی کرده باشید، نباید آدیوبوک هایت را فقط به او داده باشی، نباید تنها دوستی باشد که واقعن میشود با او خندید هر چند هیچ موضوع خنده داری نداشته باشید، نباید اولین دوست عمرت بوده باشد...چون وقتی برود، دلت قد خر برایش تنگ میشود. بلکه هم بیشتر.
Thursday, March 4, 2010
به خاطر یک مشت روبل
ما با یک عدد معاشر فرهنگی خیلی خیلی عزیز و یک آقای نویسندهی بسیار محترم رفتیم تئاتر و در حد سونامی ملذوذ!شاید هم ملذذ، یا متلذذ شدیم.
تئاتری بودند ایشان که بیش از یک بار دیدنشان هم می ارزد به جان خودم خیلی. نمایشنامه اش(پزشک خوب) را آقای نیل سایمون نوشته اند ، بر اساس چند تا از داستانهای کوتاه چخوف. در اصل انگار 11 اپیزود بوده و وجه مشترک این قسمت ها حضور شخصیت نویسنده در تمام آنهاست که میتواند خود چخوف باشد. میتواند که نه، خود چخوف است، ولی نیست!
آقای حسن معجونی، از این 11 اپیزود 4 تایش را انتخاب کرده و یک اپیزود را هم داده شهرام زرگر که خود نمایشنامه را ترجمه کرده، نوشته گذاشته تنگ آن 4 تا و معجون خوشمزهای از آب درآمده در حدی که حتی سیر میکند آدمی را که گرسنه و تشنه به تماشایش نشسته باشد.
این هم به هیچ قیمتی فراموش نباید بشود که گروه موسیقیشان هم خیلی خوب بود.