Sunday, January 21, 2007

پنجاه و هشت روز مانده تا نوروز

نوینه امروز صبح هم سرش بیشتر از همیشه درد میکرد و نتونسته بره مدرسه و مونده خونه.

یه پتو هم پیچونده بود دور سرش که نور اذیت اش نکنه.

L

من صبح ازش پرسیدم:

« برای روز پنجاه و هشتم چی می خوای بنویسی؟‌»

 از زیر پتو صداش اومد که گفت بنویس:‌

« دیروز صبح ساعت شیش با هزار بد بختی بیدار شدم اجتماعی هامو نوشتم اما شنبه اجتماعی نداشتیم.»

 

Saturday, January 20, 2007

۵۹ روز مانده تا جشن نوروز !

اول از همه ممنون از شری عزیز و پیام قشنگش و نکته ای که من حواسم بهش نبود.

دوم : «شبی که فردایش شنبه است...»

الان هم سر درد دارم. کمی هم به هم ریخته ام.

از موقعی که امتحان ها تمام شده، برنامه ی ما هم به هم ریخته. چون ما یک هفته در میان شنبه ها اجتماعی داریم. و حالا نمی دونم فردا اجتماعی داریم یا نه؟!

فردا کار گاه چوب هم داریم و باید کار با چوب حرفه را هم انجام بدهیم و اره ام تیغ ندارد. البته این بهانه ی خوبی نیست چون اره توی مدرسه پیدا میشه. میشه هم صادقانه گفت: حوصله ی حرفه ندارم. ... و یا صادقانه تر:‌اصلن حوصله ی مدرسه ندارم. پلک هام حس می کنم خیلی سنگین شدن. .......

                     .....         او آ آ آ آ آ ه ....

                                                        خخخخخخخ.....پففففففففف.....................

««««««««««««

«««««««

Friday, January 19, 2007

۶۰ روز مانده به عید

ترجمه های من در دیوار آجری


 


朝霜やしかも子どものお花売
asa shimo ya shikamo kodomo no o-hana uri


morning frost--
yet still a child
sells flowers


 


Issa


 


 


در سرمای بامداد


گل می فروشد


کودکی هنوز


 


 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 


 


秋風の吹夜吹夜や窓明り
aki kaze no fuku yo fuku yo ya mado akeri 


an autumn wind's
blowing! blowing! night...
open window


 


Issa


 


باد پاییزی
می وزد می وزد شب
پنجره باز است


 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 


降る雪を払ふ気もなきかがし哉
furu yuki wo harau ki mo naki kagashi kana


 


he's also in no mood
to sweep the snow...
scarecrow


 


Issa


  


 


در حال و هوای
پارو کردن برف نیست
مترسک هم


 


 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-


 


shizukasa wa kuri no ha shizumu shimizu kana


stillness
a chestnut leaf sinks
through the clear water


 


Ryuin  


 


 فرو می رود میان آب زلال
برگ بلوطی
آرام


 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

Thursday, January 18, 2007

۶۱ روز مانده به عيد

امروز دو تا تولد دعوت دارم. یا سال تا سال هیچ تولدی دعوت نمی شم. یا ییهو (!) چند تا باهم .

عصر کلاس پیانو هم داشتم اما خودم با شجاعت تمام زنگ زدم به استاد و کنسل اش کردم. یعنی کنسل کنسل که نه. انداختم به فردا که بتونم برم تولد. چون واضح و مبرهن است که تولد رفتن از پیانو زدن مهم تر است !!

اول دوست قدیمی ام که تا کلاس پنجم با هم بودیم زنگ زد و گفت که دلش برایم تنگ شده و دعوتم کرد و من هم با آغوش باز پذیرفتم. فرداش رفتم مدرسه و دوستی که توی کلاس جلوی من میشینه هم برای همین پنجشنبه دعوتم کرد. اون موقع گفتم ای بخشکی شانس! هم کلاس پیانو و هم تولد رومینا و هم تولد ساینا و هم باشگاه و هم حموم و ....

اما الان که کلاس پیانو رو انداختم فردا و مامان گفت اگه دوست داری دوست قدیمی ت رو هم ببینی یه نیم ساعت زود تر برو اونو ببین بعد برو اون یکی جا. دوست قدیمی مو که الان دیگه همکلاسی هاشو نمی شناسم. اما خیلی دلم می خواست خودشو ببینم و این بهترین راه حل بود.

الان سردرد دارم. سینوس هام انگار وضعشون خراب شده باز.

Wednesday, January 17, 2007

۶۲ روز مانده به عید

 


شب زمستانی


بر دفتر و کتابش آرام


خوابیده دخترک


 


 


!...

Tuesday, January 16, 2007

۶۳ روز به عيد مانده

ادامه از پست قبل:

تا اینکه ...

روزی دخترکی شاد و خندان، جست و خیز کنان به محل زندگی ما آمد. نزد باغبان رفت و چیزی به او گفت و با غبان به سمت ما اشاره کرد و با صدای بلند جواب داد که : «از بین اینا هر کدومو می خوای انتخاب کن.»

آن روز اصلن حالم خوب نبود. از صبح با هیچکدام از جوانه ها صحبت نکرده بودمو میدانستم که دخترک مرا انتخاب نخواهد کرد. اما او داشت به سوی من می آمد. مطمئن بودم که گلدان کناری را بر می دارد.  ایستاد. نگاهی به ما انداخت و بعد ،...بله! او مرا برداشت. اوم مرا انتخاب کرد و از آن ثانیه زندگی ام تغییر کرد. روز بد و کسل کننده ی من، ناگهان به بهترین روز زندگی ام تبدیل شد. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم.

دخترک مرا به خانه اش برد. کاغذ بسیار زیبایی را دور گلدانم پیچید و برگ های دود اندود مرا با پارچه ای تمیز کرد. احساس کردم خیلی راحت تر نفس می کشم. پیش پایم آب ریخت و مرا در اتاقش کنار پنجره گذاشت.

از آن روز او هر روز او  به من آب میداد. کم کم رشد کردم و گلدان مرا عوض کردند و گلدان جدیدم یک گلدان سفالی بسیار زیباست.

هنوز هم پیش آن دخترک مهربان زندگی می کنم. او هم بزرگ شده و مانند من که چندین غنچه دارم، چندین بچه دارد. هر غنچه ای باز می شود، داستان آن روز استثنایی را برایش تعریف می کنم. 

{{{

Monday, January 15, 2007

۶۴ روز مانده به عيد

موضوع انشا: ‌از روزی که خود را شناختم

از روزی که خود را شناختم سال های زیادی می گذرد. آن روز ها تازه سر از خاک بیرون آورده بودم.در گلدانی تنگ و کوچک جوانه ای بودم شبیه هزاران جوانه ی دیگر در هزاران گلدان سفالی دیگر که در کنار من بودند. آن روز تمام مدت منتظر کسی بودم که به دنبالم بیاید. هر روز چند نفری می آمدند و هر کدام یک یا دو تا از گلدان های کنار من را بر می داشتند اما هیچکس مرا انتخاب نمی کرد. دیگر نا امید شده بودم.تا اینکه....

(بقیه اش رو فردا می نویسم. این تکه را نوشتم که پست روز ۶۴ روز مانده به عید محفوظ بماند)

Sunday, January 14, 2007

۶۵ روز مانده به عيد

برای اولین بار تو عمرم شمع ساختم!

 دو تا شمع عددی تولد حمید رو آب کردم. شمع ها رو تو قابلمه روی گاز گذاشته بودم که ییهو دیدم عین روغن داغ که آب ریخته باشه توش، شروع کرد به پریدن و پاشیدن. من هم سریع از رو گاز برش داشتم. بعد پاشید به دستم و منم قابلمه هه رو ولش کردم رو کابینت. رفتم دستمو که داشت از سوختن آتیش می گرفت، گرفتم زیر شیر آب سرد. ...اینبار به خیر گذشت.  

بعد برگشتم پارافینو ریختم تو قالب. اما قالبه کج بود و همه ش ریخت و در یک چشم بر هم زدن، روی کابینت خشک شد و کابینت پوشیده از پارافین.

 

اما من نا امید نشدم. پارافین ها رو از روی کابینت تراشیدم ریختم تو قابلمه و دوباره گرمش کردم. اما کمتر از دفه ی قبل. ریختم اش تو قالب. بعد قالبو یه کم با انبرک گرفتم رو شعله. چون پارافینا کاملن آب نشده بود. بعد هم آماده برای سفت شدن شد...

قالبه رو با دستم ورش داشتم بی خبر از اینکه چه قدر داغ بود و دو تا انگشت شست و اشاره م ســــــــــــــــوخت....و از اون موقع تا شب درگیرش بودم چون به محض اینکه از توی لیوان یخ بیرون می آومد آتیش می گرفت.

خلاصه یه شمع کوچولوی جالب درست کردم و اگر چه انگشت هام سوخت و  آشپزخونه هم پر پارافین شد اما  خیلی هم لذت  بردم!!!

 

۶۶ روز مانده به عيد

امروز صبح وقتی پا شدم، مامان جان به سرعت دستمو گرفت برد دم پنجره. داشتم شاخ در می آوردم!!

از آنجا که معمولن تا چند دقیقه بعد از پا شدن هنوز ممکن است خواب باشم، به چندین روش مختلف اقدام به بیدار کردن خودم کردم. اما مثل اینکه بیدار بودم. : برف؟!....

کِی اومده؟ کِی نشسته؟!

سریع با ننه رفتیم تلویزیون روشن کردیم. کانال شیش دیدیم نوشته:‌مناطق یک تا پنج ، مدارس ابتدایی تعطیل است. از بخت بد ما هم منطقه شیش هستیم هم راهنمایی

اما خودمونیم ها...چقدر قشنگه این برف روی درختا. چقدر ملایمه. اونوخ تو پارک داشتن درختای بد بخت خواب رو می تکوندند.

پی نوشت:

تصمیم گرفتم از امروز بنویسم چند روز مانده به عید



Saturday, January 6, 2007

 


 


شب سرد زمستان


قصه می گویند برای هم


باد و باران




 

Tuesday, December 26, 2006

بازی شب یلدا


 




 



مامان هیجانزده آمد خانه و برایم بازی شب یلدا را توضیح داد:

 



ببین! یک بازی ای راه افتاده تو وبلاگستان که هر کسی به اون بازی دعوت میشه، باید مثل یک گپ خودمانی، ۵ تا از خصوصیت هایی شو که بقیه نمی دونن رو بنویسه و در آخر ۵ نفر دیگه رو به بازی دعوت کنه. حالام سرگشته از تو دعوت کرده. نوبت بازی توئه! شروع کن به نوشتن.

 



اون موقع مشغول مشق نوشتن بودم و همون لحظه چشمم افتاد به جسم نیمه جان پشه ای که توی آی سی یو خوابونده بودم اش تحت مراقبت وپژه! پس یه ورق از چرکنویس رو برداشتم و نوشتم:

 



۱- عاشق و کشته مرده ی پشه هام!! هیچکس نمی تونه جلوی من پشه بکشه. همین الان هم در حال احیای یکی شون هستم!!

 



۲-علاقه ی عجیبی به آشپزی دارم و شکم قلنبه ای هم دارم. :)

 



۳- شاید باورتان نشود ولی هر سال منتظر آنفولانزای پائیزه هستم! ...دو هفته در خانه ماندن اگر چه با بدن درد و ....

 



۴- از شلغم به هیچ وجه من الوجوه خوشم نمی آید.

 



۵- فیلم «چارلی و کارخانه شکلات سازی» با کارگردانی تیم برتون و بازی جانی دپ را پانصد و شصت و سه هزار و بیست و پنج بار دیده ام و حاضرم بی نهایت بار دیگر هم ببینم اش.

 



پنج میهمان بعدی که دوست دارم به بازی دعوت کنم:

 



۱- سپیده

 



۲- حمید جاوید مهر

 



۳- بهار

 



۴- مرضیه

 



۵- نگار (شوخی روزگار)