تولدت مبارک عزیز ترین
......................................................بگرد دنبال امضا........................................
از طرف یک عدد مامان خل دیوونه
تولدت مبارک عزیز ترین
......................................................بگرد دنبال امضا........................................
از طرف یک عدد مامان خل دیوونه
ستاره های پدربزرگ
نوشته نوین نبوی
(به مناسبت دويستمين سال تولد هانس کريستين آندرسن)
دخترک داشت به پدر بزرگش فکر می کرد. به بازی ها و شادی هایش که قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر خورد و رفت و رسید به لاله ی گوشش. او تازه پدر بزرگش را از دست داده بود و دلش برای پدر بزرگ، سخت تنگ شده بود.
آن شب وقتی از پدر و مادرش خواهش کرد که هنگام خواب برایش قصه ای بگویند، هیچکدام با گرفتاری ها و مشکلاتی که داشتند، نتوانستتند قبول کنند و به او گفتند که بزرگ شده و باید عادت کند که تنها روی تخت خواب خود بخوابد.
او مثل صد ها بچه ی دیگر از تاریکی از تاریکی می ترسید. فکر می کرد که توی تاریکی یک دیو سیاه می آید دنبالش.
همانطور که بر تختش که کنار پنجره بود دراز کشیده بود، یادش آمد که پدر بزرگ گفته بود: « اگر می خواهی به یاد من باشی، هر شب وقت خوابت به آسمان نگاه کن.» اما نمی دانست چرا. چون تا به حال این کار را نکرده بود.
به آسمان نگاه کرد و یاد پدر بزرگش بود که نگاهش به ستاره ها افتاد. صد و پنجاه و هفت ستاره تک تک روشن می شدند و هر کدام رویایی از پدر بزرگ را به خاطرش می آوردند. پدر بزرگی که آنهمه قصه برایش گفته بود.
ستاره ی اول را که نگاه کرد، بند انگشتی را دید که در گل خودش خوابیده بود.
د رستاره ی دوم الیزا و برادر هایش را دید.
در ستاره ی بعدی سرباز قلعی عاشق را دید
و ستاره ی بعدی را که نگاه کرد، کاپیدون کمان به دست را دید.
بر فراز ستاره ی پنجم، قوی زیبایی پرواز می کرد
و پادشاه ساده لوح ، با لباس نامرئی اش بر ستاره ی ششم ایستاده بود
نور ستاره ی هفتم از کبریتی می درخشید که در دست دخترک کبریت فروش بود
و در تماشای ستاره ی هشتم ، به پری دریایی کوچک لبخند زد.
و نفهمید مرد افسانه ای در کدام ستاره بود که دستش را گرفت و او را به سرزمین رویا هابرد...
پدر بزرگ بهترین یادگاری را برای او گذاشته بود.
چراغ خواب ِ
کوچک من می شوی
شب تاب؟
می خواستم برای بادبادک کامنت بنویسم این را . اما کامنتینگش را پیدا نکردم...
۲۱/آذر ۸۴
کنار پنجره بود و به حياط مدرسه خيره شده بود. انگا راز تجمع اين همه بچه آن هم در يک جا متعجب بود. برايش دست تکان دادم. مرا نديد. باز دستم را تکان دادم. خنده ای نخودی کرد و برايم دست تکان داد. شادمان شدم. پنج يا شش سال دارد و مرا ياد خواهر کوچک يکی از دوستانم می اندازد. تپل و دوست داشتنی ست. چشم های درشتش برق می زنند و می خندند. از چشمانش می شود فهميد که شيطان است. باز هم می گويم: دوست داشتنی ست.
۲۶/ آذر/ ۸۴
چند روزيست نيامد. دلم برايش تنگ شده و نگرانم. دلم می خواهد سنگی به پنجره ی اتاقش بزنم و صدايش کنم و برايش دست تکان دهم.
دخترک کوچک دوست داشتنی! حتی اسمت را هم نمی دانم.
۳/دی/۸۴
آمد! آمد کنار پنجره و باز با بچه ها دست تکان داد. ار هياهوی بچه ها فهميدم که آمده. انگار همه ی آنها فقط برای تفريح و خنده با او دست تکان می دهند. اما من دوستش دارم!
امروز به طبقه ی بالا که رفتيم، باز از پنجره نگاهش کردم و او کيفی را که معلوم بود تازه خريده آورد و نشانم داد. انگار که دوستی پيدا کرده و می خواهد همه ی حرف هايش را با او بزند.
۸/دی / ۸۴
چند روز يکبار می آيد دستی تکان ميدهد و هنگامی که معلم ها سر کلاس می آيند و بچه ها ديگر به او توجه نمی کنند می رود.
۱۴/ دی/۸۴
چند روز ی نيامده بود. اما امروز آمد و ما را به دوست کوچولويش هم نشان داد.
دوست کوچک! هر روز بيا!
۲۴/دی/۸۴
ده روز است نيامده. نگران ام. مثل هر روزی که نيست.
به تو عادت کرده ام. بيا!
۳/اسفند/۸۴
ديگر تقريبن مطمئن شده ام که نمی آيد. از اين خانه رفته انگار. امروز پرده هايشان را هم کندند و بردند. نمی دانم!
کوچک مهربانم! بچه ها پای تخته نوشته اند: بيست و شش روز مانده به نوروز. و من نوروز را به تو تبريک می گويم...