Monday, July 24, 2006

 


"چرا پرنده ها


ازمن می ترسند؟"


 


: مترسک تازه کار


 


...

Sunday, July 23, 2006

 


چراغ خواب ِ


 کوچک من می شوی


شب تاب؟


 


 


می خواستم برای بادبادک کامنت بنویسم این را . اما کامنتینگش را پیدا نکردم...


 

Wednesday, July 19, 2006

 


 


 


 


ایستاده


محو نور ماه شده


 درخت کوچک



 


 


 

Thursday, May 18, 2006

دخترک کنار پنجره

۲۱/آذر ۸۴


کنار پنجره بود و به حياط مدرسه خيره شده بود. انگا راز تجمع اين همه بچه آن هم در يک جا متعجب بود. برايش دست تکان دادم. مرا نديد. باز دستم را تکان دادم. خنده ای نخودی کرد و برايم دست تکان داد. شادمان شدم. پنج يا شش سال دارد و مرا ياد خواهر کوچک يکی از دوستانم می اندازد. تپل و دوست داشتنی ست. چشم های درشتش برق می زنند و می خندند. از چشمانش می شود فهميد که شيطان است. باز هم می گويم: دوست داشتنی ست.


 


۲۶/ آذر/ ۸۴


چند روزيست نيامد. دلم برايش تنگ شده و نگرانم. دلم می خواهد سنگی به پنجره ی اتاقش بزنم و صدايش کنم و برايش دست تکان دهم.


دخترک کوچک دوست داشتنی! حتی اسمت را هم نمی دانم.


 


۳/دی/۸۴


آمد! آمد کنار پنجره و باز با بچه ها دست تکان داد. ار هياهوی بچه ها فهميدم که آمده. انگار همه ی آنها فقط برای تفريح و خنده با او دست تکان می دهند. اما من دوستش دارم!


امروز به طبقه ی بالا که رفتيم، باز از پنجره نگاهش کردم و او کيفی را که معلوم بود تازه خريده آورد و نشانم داد. انگار که دوستی پيدا کرده و می خواهد همه ی حرف هايش را با او بزند.


 


۸/دی / ۸۴


چند روز يکبار می آيد دستی تکان ميدهد و هنگامی که معلم ها سر کلاس می آيند و بچه ها ديگر به او توجه نمی کنند می رود.


 


۱۴/ دی/۸۴


چند روز ی نيامده بود. اما امروز آمد و ما را به دوست کوچولويش هم نشان داد.


دوست کوچک!‌ هر روز بيا!


 


۲۴/دی/۸۴


ده روز است نيامده. نگران ام. مثل هر روزی که نيست.


به تو عادت کرده ام. بيا!


 


۳/اسفند/۸۴


ديگر تقريبن مطمئن شده ام که نمی آيد. از  اين خانه رفته انگار. امروز پرده هايشان را هم کندند و بردند. نمی دانم!


 کوچک مهربانم! بچه ها پای تخته نوشته اند: بيست و شش روز مانده به نوروز.  و من نوروز را به تو تبريک می گويم...


 


 

Wednesday, April 12, 2006

سایه

 


 


- سایه!


کجا می بری مرا؟...


- چی؟! ...من کجا می برمت؟


 


 


 

Friday, March 17, 2006

 


 


بوی باران،


زیبایی جوانه های شادمان


بهار در راه است...


 


 


 


 


 


 


 


 

Thursday, February 23, 2006

 


 


در پس ابر های خاکستری


لبخند ِ 


کمرنگِ


رنگین کمانی ...


 


 

Tuesday, January 10, 2006

برف

 


بر دستکش سیاهم


دانه های سپید برف


لبخند می زنند


 


 

Friday, December 9, 2005

 


آسمان خاکستری


صدای سرفه ای


...


دلم آسمان آبی می خواهد


 


 


 

Wednesday, November 30, 2005

خرمالو

 


چه خوبست


در نیمه های پاییز


طعم گس خرمالو


 


 


 


 


 

Monday, October 24, 2005

سالهای پیش

 اول آبان ،

مادر بزرگم  یک بشقاب از خرمالوهای حیاط می داد دستم و میگفت:

«تولدت مبارک!»

...

امسال

 مادربزگم نیست

خرمالوها هم نرسیده اند  

 

 

 

Sunday, October 9, 2005

گاهی وقت ها چه لذت بخش و


گاهی چه دلگیر است


هوای ابری